تبليغاتX
اشکها و لبخندها

اشکها و لبخندها

اشکها

جلسه محاكمه عشق بود

 و

 عقل قاضی  ، عشق محكوم ....

 

 به دلیل تبعيد به دورترين نقطه مغز يعنی فراموشی ، قلب تقاضای عفو عشق را داشت

 ولی همه اعضا با او مخالف بودند

 قلب شروع كرد به طرفداری از عشق

 آهای چشم

 مگر تو نبودی كه هر روز آرزوی دیدن چهره زیبایش را داشتی

 ای گوش

 مگر تو نبودس كه در آرزوی شنيدن صدايش بودی

و

شما پاها

كه هميشه رفتن به سويش بوديد حالا چرا اينچنين با او مخالفيد ؟

همه اعضا روی برگرداندند و به نشانه اعتراض جلسه را ترك كردند ، تنها عقل و قلب در جلسه ماندند عقل گفت:

 ديدی قلب همه از عشق بی زارند ، ولی متحيرم با وجودی كه عشق بيشتر از همه تورا آزرده چرا هنوز از او حمايت ميكنی !؟

 قلب ناليد و گفت: من با وجود عشق ديگر نخواهم بود و تنها تكه گوشتی هستم كه هر ثانيه كار ثانيه قبل را تكرار ميكند

 و

فقط با عشق ميتوانم يك قلبی واقعی باشم

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم دی 1388ساعت 18:4  توسط شیوا  | 

لبخند ها

آدمك آخر دنياست بخند 

آدمك مرگ همين جاست بخند

 آن خدايي كه بزرگش خواندي به خدا مثل تو تنهاست بخند

 دست خطي كه تو را عاشق كرد

 شوخي كاغذي ماست بخند

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم دی 1388ساعت 17:59  توسط شیوا  | 

اشکها

در دادگاه عشق ... قسمم قلبم بود وکیلم دلم و حضار جمعی از عاشقان و دلسوختگان ، قاضی نامم را بلند خواند و گناهم را دوست داشتن تو اعلام کرد و سپس محکوم شد به تنهایی و مرگ کنار چوبه دار از من خواستند  تا آخرین   خواسته ام را بگویم و من گفتم : به تو بگویند ... دوستت دارم
+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم دی 1388ساعت 17:58  توسط شیوا  | 

لبخندها

چند تا دوسم داري ؟ همیشه وقتی یکی ازم می پرسید چند تا دوسم داری یه عدد بزرگ میگفتم... ولی وقتی تو ازم پرسیدی چند تا دوسم داری گفتم : یکی !!! میدونی چرا ؟چون قوی ترین وبزرگترین عددیه که میشناسم ... دقت کردی که قشنگترین و عزیز ترین چیزای دنیا همیشه یکین ؟

ماه یکیه ... خورشید یکیه ... زمین یکیه ... خدا یکیه ... مادر یکیه ... پدر یکیه ... تو هم یکی هستی ... وسعت عشق من به تو هم یکیه ... پس اینو بدون از الان و تا همیشه یکی دوستت دارم .

 
 
+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم دی 1388ساعت 17:56  توسط شیوا  | 

اشکها

مرا در قبر سیاهی بگذارید تا همه بدانند در سیاهی ترین تاریکی ها جان باخته ام.

هر گاه در جای قبر من تردید داشتید قطعه سنگی را از کوه بغلتانید هر جا آرام

 گرفت بدانید آنجا قبر من است.

دستانم را از تابوت بیرون بگذارید تا همه بدانند به آنچه خواستم نرسیدم.

چشمانم را باز بگذارید تا همه بدانند تا آخرین لحظه چشم انتظار مانده ام.

موهایم را پریشان بگذارید تا همه بدانند در این دنیا هیچ امید و آرزویی نداشتم.

بوته گلی وحشی در تابوتم بگذارید تا به جای معشوقم همراهم باشد.

تکه یخی روی قلبم بگذارید تا با تابش آفتاب،آب شود و به جای عزیزم برایم بگرید.

 

اشتباهي كه يك عمر پشيمانم از آن
اعتمادي است كه بر مردم دنيا كردم

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم دی 1388ساعت 17:52  توسط شیوا  |